مرد به حادثه شک کرد..

غروب بود و باران تند می زد به حصار زیر پنجره

زن دستش بارها در موهایش گم شده بود تا حرف بزند

مرد

شک کرد

زن خندید و باران باز زد

گفت :خواب دم صبح...

مرد برید:آفتاب وحشی...

مرد در فنجان گم شد

و زن نوشید.