دایره

خورده هايم را جمع مي كنم.

مي گذارم.

تاب مرا ندارد.

می شکنم.

فرو مي ريزم.

خورده هايم را جمع می کنم....

ای نام

شاكله ي حضور است

كه در من

چشمش خاتمه مي يابد

تاریخ سگی

اين جاسيگاري تلخ

براي من و تو جايي ندارد

كه تمام خورد مرا

بگذاري زير بيني ات

و بكشي بالا

و اگر اين كوچه

تمام شدن مي دانست

اين صندلي از عبور افقي شطرنج و لاله

به دلت نيافتاده بود

شرح موهايت

و چهارمين سالگرد عصرهاي دوشنبه

كه طعم سيب دارد و سيگار

ببين

چقدر

چقدر

چقدر

فاصله افتاد

ميان عمق دستهايت در تن من

كه زير محو تابستان قايم مي شوي

و من

به لطيفه گنگ سرباز و بي بي

خنديده ام

مي گويي نيچه بود

خنديد و مرد

مي گويم تلخ است

زبان تو

كه در اجزاي سياه قهوه

چرخيده بود

زنما!

بكش

بكش اين گرد سفيد نئشگي را

كه خالي از حادثه من نيست

حالا

به موازت من

ايستاده اي

چه خوب!

غروب نمي كند

خورشيد....