شعر به قتل رسیده بود.
این اواخر در کوچه های بن بست و خالی پرسه می زد دست در جیب های شلوار کهنه اش و صورتش را در شال گردن خاکستری راه راه قرمزی که به نظر می رسید هدیه عزیزی باشدو آن را همیشه دور گردنش چون طناب گره می زد پنهان می کرد.
گاه دو رو بر کافه قدیمی پیدایش می شد که متعلق به یک پیرمردفرانسوی بود.آخرین بار هم همان جا دیده شد.پشت میز کوچک کنار پنجره نشسته بود و روی کاغذهای تلنبار شده روی هم تند تند چیزی می نوشت و مچاله می کرد و در جیب بارانی اش می چپاند.این اواخر  fumer tu می کشید.
شایع شده بود عاشق شده است اما با هیچ کس دیده نشد.جز یکبار! آلبانی های وی جایی که به میدان بزرگ ویکتوریا ختم می شد و باران تند و یک نفس باریده بود.در لابه لای جمعیت که از شدت باران هر یک به سویی می گریختند یا به چتری پناه برده بودند.چشم در چشم هم...بعد از آن روز شعر تنها شد.

 صاحب شعر نه تنها به آن زن که به پیرمرد هم شک داشت حتی به آن مرد عجیبی که یکبار به او سیگار تعارف کردو بارها سیگارش را روشن کرده بود و شعر هر بار بی اهمیت صورتش را جلوی آتش فندک گرفت بود تا سیگارش را روشن کند.شعر کاری به کسی نداشت.سر در گریبان خود داشت.اما با اینکه شایع شده بود شعر خودکشی کرده است اما صاحب شعر مصرانه گفته بود که او توسط کسی به قتل رسیده است.شاید کسی عاشق شعر شده بود.شاید کسی ترس از برملا شدن شعر داشت.

صاحب شعر بیش از اینکه از مرگ شعر غمگین باشد از خیانتی که حدس می زد در حق او شده بود غمگین تر بود و از پلیس خواسته بود هر چه زودتر قاتل را پیدا کنند و در مشتش نامه ای را که در جیب شعر پیدا کرده بود می فشرد.

شب که به خانه بازگشت نامه را باز کرد و زیر آتش شمعی گرفت.بین آتش و دود دیده می شد که با خط ناخوانایی نوشته بود:دنبال من نگردید..دنبال من نگردید..