نون ام و خرما

 

تلو می خورد

خاطره ای

که از روی شیشه های دودی و کالتی

ساخته شد

مرد اساطیری من

جیمز جویس نیست

یا تشویش های بی اراده ی هیچکاک

مرد من

اسطوره ای عمیقی ست

که در بی گذشت ترین محدوده

چارخانه های پیراهنش را

اتو می کند

و در تحلیل من

هرج و مرج واقعیت ها

را به قهوه ی ساده ای خلاصه می کند

کولاژ

 

نمی شکند

نمی شکند

نمی شکند

گردوی من

زیر دندان تو

توی دهانم...

 

 (سال ۸۶)

شخص سوم

او

و عبوردو خط از هم

عمود بر من

من جاری در سطح

متوازی ام

بی شک,

مماس با سطح افق

(نوعی تواصل بی حجم)

می اید نقطه ای

و می نشیند درست کنار سلول من

دایره بزرگ تر می شود

سه وجه

سه نقطه

سه تمایز

عبور می کنم

متوسط و متساوی

و تو

نقطه کور

افقی

متوازی با سطح

تنها....

من درکسی جمع می شوم

و صلیب.

 

(سال۸۵)

سور زن

 

مصادره ام کن

از تاریخ مصرف من گذشت...

فاصله ی

م ن

تا

ت و

یک تکمه . . .

هاه کن...

روی شیشه

بگذار مه بگیرتم

تا بینایی تو

آنقدر تو را از خود می پرسم

تا یادت بگیرم

وآنقدر خود را از تو ٬

که یادم نروی

در حمایت از خانواده

 

تو بلندی مرد

و 4 حفره ناموزون است

حمایت کن.


زیر نوشت:این شعر بلند است.این شعر کوتاه است.

Show busy icon

 

ستون اول ندیده بود

ستون دوم اغماض کرد

ستون سوم بزرگوار شد

ستون چهارم کشت

امضا

می رقصد

به توازن

منحنی های ناموزون

فرو می رود

در هم

خطوط متشنج مغرور

وشکل تیره عمودها

کنار هم

از پی هم

ستونهای کور

(اینجا پرنده پر نمی زند)

وسوزن را

جای انداختن

که به اتشی

کاه!

و نقطه.

دایره ی دود

عبور می کند

واهرم دست زیر پیشانی

 

(سال ۸۶)

بدون شرحیات

 

خط راست

شکست می خورم

و خود را به بدترین شکل

در یک رویا

خلاصه می کنم.

حالا!

تا رهایی

آنقدر فاصله هست

که دستهایت را

برای اغراق های مصطلح

تمام کنی.

. . .

 

حوصله ام نمي آيد

كه به عبورحوادث نگاه كنم

كه تلخند و بي حوصله

چايي تلخ است

.

.

بي حوصله!

و....ه....م

 

سوت قطار...

پرواز كن!

ازسايه عبور نمي كند.

SPAWN:

 

اصل

فصل

نسل

.

.

زن

 

(سال ۸۵)

بدون نظر

من؛

 به اندازه انگشتری تو

مثل لکه جوهری روی پیراهنم

تو؛

مثل لکه جوهری روی پیراهنم

 

امتیاز نهایی

 

مرد به حادثه شک کرد..

غروب بود و باران تند می زد به حصار زیر پنجره

زن دستش بارها در موهایش گم شده بود تا حرف بزند

مرد

شک کرد

زن خندید و باران باز زد

گفت :خواب دم صبح...

مرد برید:آفتاب وحشی...

مرد در فنجان گم شد

و زن نوشید.

ماه

در چشمانم

هلال ماهی بود

عاشق شدم

کامل شد...