شب نارس

شب

آنجا كه به ستون تماشا

سوت مي زند

مرد!

يادگاري كه به كمر آسوده است

خيالي كه فرو مي ريزد در دامنم

مرد

به سان حجم خموشي كه  شب را مي بافد به تصويري كه در چشمانم از خود ساخته بود.

آه..

خفتگي خام!

و قطاري كه فرو مي ريزد در دامنم

جاي تنگ هنگام

انكار كن!

شب نبود.

من نبود.

تو نبود.

سياهي بود.

خيال بود.

و سووووت بي وقفه قطار كه در آن دم پاسباني را به خيالش برد.


پ۱:پسورد به بعضی تعلق می گیرد.

 

 

كن فيكون و لحظه

 

ادامه نوشته

در من غرق شدن کاری ندارد

حالا،

چشمانت را ببیند

و نفس عمیق بکش...

چرخ

در این پیچاپیچ تاب و تسبیح

صورت منگ و خاموش من می چرخد...

روی مهر اول

مهر دوم

مهر سوم یعنی تو

راننده می گوید ایستگاه آخر...

پیاده می شوی

طرح صورت من جا می ماند