شب نارس
شب
آنجا كه به ستون تماشا
سوت مي زند
مرد!
يادگاري كه به كمر آسوده است
خيالي كه فرو مي ريزد در دامنم
مرد
به سان حجم خموشي كه شب را مي بافد به تصويري كه در چشمانم از خود ساخته بود.
آه..
خفتگي خام!
و قطاري كه فرو مي ريزد در دامنم
جاي تنگ هنگام
انكار كن!
شب نبود.
من نبود.
تو نبود.
سياهي بود.
خيال بود.
و سووووت بي وقفه قطار كه در آن دم پاسباني را به خيالش برد.
پ۱:پسورد به بعضی تعلق می گیرد.
+ نوشته شده در ساعت توسط شبلی
|