کمتر روزی می تونه اینقدر بی اهمیت اما پرقدرت باشه.شروع یک روز با این خصوصیات یعنی داشتن چند حس متفاوت و گاها بی اساس.
پس چتر رو که تازه خریدی رو بر می داری کتت رو می پوشی خیلی آروم از خونه میای بیرون و بی اهمیت و راضی از همه تعلقاتت جدا میشی و پرت میشی به سمت کوچه بن بست و قدیمی که همیشه برات یک اتفاق خوب بود بعد از یک دوره خستگی!
میشیتنی توی کافه ی مورد علاقه ات .برای اینکه بتونی سیگاری اتیش بزنی میشینی روی صندلی چوبی محوطه ی جلوی کافه.مثل همه خاطره های دیگه با این تفاوت که فقط یک کا‍پاچینو سفارش میدی.سیگاری کنار لبت می زاری.
تلفنت زنگ میخوره خیلی پرقدرت و مصمم دکمه خاموش رو فشار میدی..
خسته بودی از صداهایی که بیخودو بیجهت توی همه این مدت توی گوشت پیچیده بودو آرامشت رو گرفته بود.حالا احساس می کنی تازه ای و هیچ چیز جز خودت برای تصاحبت این دورو برها پلک نمی زنه..