زني كه در زني زايل شد

بپيچ

اين پيچش از آن توست

تابش نبض كلمات

بارش شور چشمان تو

اين من...من...

در تو

در هم

بتاب!

مهتاب از آن توست

سيگار انگشتان تو

دود معلق در من

اين من

اين تو

كه تمام نمي شود

روزهايش...

آدم

بیا

تو در نزدیک ترین خلقت من آفریده شدی.

و زیر این پوست متروک

سجده ی تو نطفه می بندد

بیا

نزدیک تر

بی پروا تر

که در هوای تو

در تشنج اعضای موزونت

بارداری ام را جشن بگیرم....

برف

برف

می تکاندم

از شانه های خود

و چاره ی کارش را

در چشمانی می پاید

که سنگریزه های سخت جام را

برای جرعه ای باران

شست...

عجب جامه ای دارد بر تن!

که نه سرمایش سرد

و نه گرمای...تو...را دم می زند هر دم!