این هوا!
ببار...
خطوطی ست
که به موازات خط مرگ
در تپه ی لاغر اورانوس
تو را با من پیوند می دهد...
عید می آید
روز نو
لباس نو
کفش نو...
قدمت تو اما
باقی ست...
......... ........... ......... ........ .. .. .. . . . .
ثبت می کند
تمام ذرات چهره ی تو را
سیاهی ات را
سپیدی ات را
خاکسترت...
روی کاغذ سفید این کتاب کاهی
میراز عکاس باشی مغلوب.
سالها،
چشمم،
بی خودی و ولنگار
به طناب سقف
آویزان است...
نیمکتی در دوردست...
می آیی...
نمی آیی..
می آیی..
نمی...
که پیراهن تو با وجه چشم من همخوانی نداشت
چیزی از من جدا شده بود!
چیزی،چیزی..
بگرد
ببین
بشنو
شاید جایی از تو
ایستاده
به ستونی
صوت می زند
اصل ماجرا
در دایره انگشتان تو
که شصتت خبر دار شده بود
و اشاره ای که در بطن من باقی ماند
این پیراهن هم سرش به سنگ خورده
و این تبعیض بزرگ
افراط تو را در من بیمار می کند
سایه شو
و نقش ببیند براین دیوار
که جای سر مرا دارد هر شب
وقتی بازوی تو گسست
این نون چهار حرفی ست.
مست و لایعقل و از خود بی خود
دود و دم و می..
شلاق یا حبس ابد فرقی ندارد!
از یاد تو نکاست...
تابش خفته ی کلمات
هر کس چیزی می گوید
این خاموشی ابدی بود
ابله بود که مرد؟
یا مگر این تراژدی سرغمگین داردبا سر_ ما؟
پاسخش داد خدا
بنده ی من
رنگ این دست و آن دست نکن!
از هر دست که دادی
همان هم بگرفتی
مرد نمی خواست که تمام شود
حادثه هم
زن از درخت افتاده بود
مرد گاز زد
زمین چرخید
خزید
فوت شد
زن
در دستهای مرد
می شکنم
می ریزم
لای کفش ها...نگاهها...ردها..
از دست خودم می روم و از تو!
نمی نویسم
می شکنم
می ریزم
لای کفش ها...
آسمان آبی بود
و خورشید نیست
خورشید پشت ابر بود
ابر بارید
سالهاست
روی این فنجان
خستگی من نشسته
وقتی زمین درست چرخیده بود
و تو از گوشه تنهایی من افتادی
لبه ی فنجان
سر می کشم...
در تنهای ام و خودم
کسی نیست
سیگاری آتش می زنم
نه..
هنوز چیزی هست!
سیاهی...