|
آن سمت خیابان
هجوم انگشتانی ست که به هویتم دست درازی می کنند و زمین در لامکان ترین انگاره ی تو زیر حفره ی چشمان من متوقف می شود. این کیست که دامانم را به زیر خود می کشد در تقلای حرف و خیابان و کلمه؟ کاش حرفی می زدم وقتی کافه تو را ترک کرد!
|