|
سوگوارانیم...
چگونه شعر بگویم؟
چگونه بنویسم؟ چگونه فکر کنم که شعر بگویم و بنویسم؟ چگونه می توانم فکر کنم،شعر بگویم،بنویسم... درد می کنم روحم درد می کند روحم آزارم می دهد روحم سنگینی می کند.. مگر می توانم باور کنم؟ مرگ آن زن...آن دختر...مرگ جوانی.. جوانم مرد جوانی ام مرد...
آن سمت خیابان
هجوم انگشتانی ست که به هویتم دست درازی می کنند و زمین در لامکان ترین انگاره ی تو زیر حفره ی چشمان من متوقف می شود. این کیست که دامانم را به زیر خود می کشد در تقلای حرف و خیابان و کلمه؟ کاش حرفی می زدم وقتی کافه تو را ترک کرد!
ماه در دست من است ماه ماه ماه در دست... ماه در دست من... ماه در دست... بچرخ،بچرخ،بچرخ..
|