|
اصل ماجرا در دایره انگشتان تو که شصتت خبر دار شده بود و اشاره ای که در بطن من باقی ماند این پیراهن هم سرش به سنگ خورده و این تبعیض بزرگ افراط تو را در من بیمار می کند سایه شو و نقش ببیند براین دیوار که جای سر مرا دارد هر شب وقتی بازوی تو گسست
این نون چهار حرفی ست.
جرم من سنگین است!
مست و لایعقل و از خود بی خود دود و دم و می.. شلاق یا حبس ابد فرقی ندارد! از یاد تو نکاست... سربه سرم می گذارد دستی که در پیراهنی تجاوز کرد... آه...شبلی!
شبلی شبلی پنداره ات را به سخره می گیرم نگاه نداشتم تو نگاه کن این نگاه خفته نداردحرمت نگاه تابش خفته ی کلمات هر کس چیزی می گوید این خاموشی ابدی بود ابله بود که مرد؟ یا مگر این تراژدی سرغمگین داردبا سر_ ما؟ پاسخش داد خدا بنده ی من رنگ این دست و آن دست نکن! از هر دست که دادی همان هم بگرفتی مرد نمی خواست که تمام شود حادثه هم زن از درخت افتاده بود مرد گاز زد زمین چرخید خزید فوت شد زن در دستهای مرد *وبرای میمش که رفت وقتی می نویسم
می شکنم می ریزم لای کفش ها...نگاهها...ردها.. از دست خودم می روم و از تو! نمی نویسم می شکنم می ریزم لای کفش ها... |