![]() |
شبلی... با من برقص |
![]() |
|
شعرم نمی آید
شعرم نمی آید... خالی از کلمه ام. خالی از احساس خالی ام خالی ام خالی ام و درونم به تیرکی تکیه می دهد دست در جیب هایش می گذارد و زیر کلاه نمدی اش صوت می زند... |
|
2 نوشته شده در
ساعت توسط شبلی |
|
|
چه کنم به این همه دلتنگی؟
چه کنم با این همه دلتنگی؟ چه کنم با این همه دلتنگی؟ به تصویر که هر روز به دیوار نیست به تصویری که هر روز گم می شود به تصویری که روی طاق دیوار را متورم کرده است من به بی خیالی زده ام... روزهایم را که به میلی چند تار می زنم می پیچم و کلافی که تصویری را به سخر می گیرد من تو را به سخره می گیرم چه کنم با این همه دلتنگی! |
|
2 نوشته شده در
ساعت توسط شبلی |
|
|
چه کسی به تکبیر نه گفت؟ من به تو نه نمی گویم... غبار کلمه را به اوزانی که نامش باقی ست وصله بزن و دستانت را از روی شکستگی قافیه بردار که یادش نمی آید آنجا زیر موهای تو چه کسی می گرییست...؟ خاورمیانه ام باقی ست قفس ام باقی ست ویرانه ام ... من به تو سخن می گویم/ و نه ام نمی آید که ز شکم برآمده ام عاطفه ی مخدوش تو را بزایم در کج سایه ی گیجم خلسه بزن شب نیست اینجا که راهت گم کنی از من.. میان پرنده باقی شاید ماهی چشم تو حاشا می کند بافته ی نرم قالی را بانو بانو بانو. بزرگواری مکن.. .... به تو...به سیگارت...به انگشتانت...به پنجره ات...به ظرف هایت...: نویسنده ی عجوزه |
|
2 نوشته شده در
ساعت توسط شبلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
نویسنده عجوزه بانوی خاکستری |
|
RSS
|