|
بیا
تو در نزدیک ترین خلقت من آفریده شدی. و زیر این پوست متروک سجده ی تو نطفه می بندد بیا نزدیک تر بی پروا تر که در هوای تو در تشنج اعضای موزونت بارداری ام را جشن بگیرم.... برف
می تکاندم از شانه های خود و چاره ی کارش را در چشمانی می پاید که سنگریزه های سخت جام را برای جرعه ای باران شست... عجب جامه ای دارد بر تن! که نه سرمایش سرد و نه گرمای...تو...را دم می زند هر دم! سوگوارانیم...
چگونه شعر بگویم؟
چگونه بنویسم؟ چگونه فکر کنم که شعر بگویم و بنویسم؟ چگونه می توانم فکر کنم،شعر بگویم،بنویسم... درد می کنم روحم درد می کند روحم آزارم می دهد روحم سنگینی می کند.. مگر می توانم باور کنم؟ مرگ آن زن...آن دختر...مرگ جوانی.. جوانم مرد جوانی ام مرد...
آن سمت خیابان
هجوم انگشتانی ست که به هویتم دست درازی می کنند و زمین در لامکان ترین انگاره ی تو زیر حفره ی چشمان من متوقف می شود. این کیست که دامانم را به زیر خود می کشد در تقلای حرف و خیابان و کلمه؟ کاش حرفی می زدم وقتی کافه تو را ترک کرد!
ماه در دست من است ماه ماه ماه در دست... ماه در دست من... ماه در دست... بچرخ،بچرخ،بچرخ..
مرگ
بر فراز این درخت مبهم آرزوهای مرا می سپارد به باد مرگم آرزوست کوچک و تنها!
بگو! این تنهای کوچک دل زنانه ای نبود برای آخرین دوست داشتن؟ نمی تپم... نمی خواهم....ت...تو را...
مرد من برای ستون ماه سوت زده بود با هر صدا ستون من پیچید در انحنای دستانش باز کن! لابه لای انگشتان تو ماه من پیداست....
اتفاق تو
مرا به بارداری بودن دچار کرد عادت کرده ام به ماه کامل شو!
دم تو دارد
این هوا! ببار... چیزی به تو نمانده!
فقط کمی فاصله از خود... فرار می کنم تا گریبان گیرم نشود یاد تو مثل ابرم آرزویم می کنی می ریزم بر تو... در کف دست من
خطوطی ست که به موازات خط مرگ در تپه ی لاغر اورانوس تو را با من پیوند می دهد...
عید می آید روز نو لباس نو کفش نو... قدمت تو اما باقی ست... ......... ........... ......... ........ .. .. .. . . . . ثبت می کند تمام ذرات چهره ی تو را سیاهی ات را سپیدی ات را خاکسترت... روی کاغذ سفید این کتاب کاهی میراز عکاس باشی مغلوب.
هنوز،
سالها، چشمم، بی خودی و ولنگار به طناب سقف آویزان است... نیمکتی در دوردست... می آیی... نمی آیی.. می آیی.. نمی... ماه به تن تو عادت می کند
که پیراهن تو با وجه چشم من همخوانی نداشت چیزی از من جدا شده بود! چیزی،چیزی.. بگرد ببین بشنو شاید جایی از تو ایستاده به ستونی صوت می زند اصل ماجرا در دایره انگشتان تو که شصتت خبر دار شده بود و اشاره ای که در بطن من باقی ماند این پیراهن هم سرش به سنگ خورده و این تبعیض بزرگ افراط تو را در من بیمار می کند سایه شو و نقش ببیند براین دیوار که جای سر مرا دارد هر شب وقتی بازوی تو گسست
این نون چهار حرفی ست.
جرم من سنگین است!
مست و لایعقل و از خود بی خود دود و دم و می.. شلاق یا حبس ابد فرقی ندارد! از یاد تو نکاست... سربه سرم می گذارد دستی که در پیراهنی تجاوز کرد... آه...شبلی!
شبلی شبلی پنداره ات را به سخره می گیرم |