|
براي دسترسي به شعر لطفا وب سايت تان را قرار دهيد.
شب آنجا كه به ستون تماشا سوت مي زند مرد! يادگاري كه به كمر آسوده است خيالي كه فرو مي ريزد در دامنم مرد به سان حجم خموشي كه شب را مي بافد به تصويري كه در چشمانم از خود ساخته بود. آه.. خفتگي خام! و قطاري كه فرو مي ريزد در دامنم جاي تنگ هنگام انكار كن! شب نبود. من نبود. تو نبود. سياهي بود. خيال بود. و سووووت بي وقفه قطار كه در آن دم پاسباني را به خيالش برد.
پ۱:پسورد به بعضی تعلق می گیرد.
در من غرق شدن کاری ندارد
حالا، چشمانت را ببیند و نفس عمیق بکش... در این پیچاپیچ تاب و تسبیح
صورت منگ و خاموش من می چرخد... روی مهر اول مهر دوم مهر سوم یعنی تو راننده می گوید ایستگاه آخر... پیاده می شوی طرح صورت من جا می ماند
خورده هايم را جمع مي كنم. مي گذارم. تاب مرا ندارد. می شکنم. فرو مي ريزم. خورده هايم را جمع می کنم.... شاكله ي حضور است كه در من چشمش خاتمه مي يابد اين جاسيگاري تلخ براي من و تو جايي ندارد كه تمام خورد مرا بگذاري زير بيني ات و بكشي بالا و اگر اين كوچه تمام شدن مي دانست اين صندلي از عبور افقي شطرنج و لاله به دلت نيافتاده بود شرح موهايت و چهارمين سالگرد عصرهاي دوشنبه كه طعم سيب دارد و سيگار ببين چقدر چقدر چقدر فاصله افتاد ميان عمق دستهايت در تن من كه زير محو تابستان قايم مي شوي و من به لطيفه گنگ سرباز و بي بي خنديده ام مي گويي نيچه بود خنديد و مرد مي گويم تلخ است زبان تو كه در اجزاي سياه قهوه چرخيده بود زنما! بكش بكش اين گرد سفيد نئشگي را كه خالي از حادثه من نيست حالا به موازت من ايستاده اي چه خوب! غروب نمي كند خورشيد....
كاش براي سكوت گياه حرفی داشتم كه دل مي سپارد به نور بي خبر از باغبان پير... اين تالاب براي من و توست نارسيس زيبا خوب نگاه كن تصوير تشعشع فواره ي حضور اين خرامان چهره ي مخدوش اين زخم ديگر كهنه نيست زيباست زيبايت مي كند بزن بزن بيشتر بزن كه زير رقص چوب دستي مست تو (اي مرد بسته پاي بي تدبير) زيبا شده ام چشمانت را به من بسپارو برو
قصه هایت را من می گویم... برای سایه ی دوستت دارم ها
که در اجزای انگشتان پراکنده ای سایه شدند نقش بستند بر دیوار و پرواز کردند
بپيچ
اين پيچش از آن توست تابش نبض كلمات بارش شور چشمان تو اين من...من... در تو در هم بتاب! مهتاب از آن توست سيگار انگشتان تو دود معلق در من اين من اين تو كه تمام نمي شود روزهايش... بیا
تو در نزدیک ترین خلقت من آفریده شدی. و زیر این پوست متروک سجده ی تو نطفه می بندد بیا نزدیک تر بی پروا تر که در هوای تو در تشنج اعضای موزونت بارداری ام را جشن بگیرم.... برف
می تکاندم از شانه های خود و چاره ی کارش را در چشمانی می پاید که سنگریزه های سخت جام را برای جرعه ای باران شست... عجب جامه ای دارد بر تن! که نه سرمایش سرد و نه گرمای...تو...را دم می زند هر دم! سوگوارانیم...
چگونه شعر بگویم؟
چگونه بنویسم؟ چگونه فکر کنم که شعر بگویم و بنویسم؟ چگونه می توانم فکر کنم،شعر بگویم،بنویسم... درد می کنم روحم درد می کند روحم آزارم می دهد روحم سنگینی می کند.. مگر می توانم باور کنم؟ مرگ آن زن...آن دختر...مرگ جوانی.. جوانم مرد جوانی ام مرد...
آن سمت خیابان
هجوم انگشتانی ست که به هویتم دست درازی می کنند و زمین در لامکان ترین انگاره ی تو زیر حفره ی چشمان من متوقف می شود. این کیست که دامانم را به زیر خود می کشد در تقلای حرف و خیابان و کلمه؟ کاش حرفی می زدم وقتی کافه تو را ترک کرد!
ماه در دست من است ماه ماه ماه در دست... ماه در دست من... ماه در دست... بچرخ،بچرخ،بچرخ..
مرگ
بر فراز این درخت مبهم آرزوهای مرا می سپارد به باد مرگم آرزوست کوچک و تنها!
بگو! این تنهای کوچک دل زنانه ای نبود برای آخرین دوست داشتن؟ نمی تپم... نمی خواهم....ت...تو را...
مرد من برای ستون ماه سوت زده بود با هر صدا ستون من پیچید در انحنای دستانش باز کن! لابه لای انگشتان تو ماه من پیداست....
|